نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

محصول گوش دادن به قرائت فرزند

جوانی را می شناختم که خود را کشت نمی دانم غم عشقی بی مقدار او را بر آن داشته بود؟!که گلوله ای در دل خویش جای دهد؟یا به وسوسه ای ادبی تسلیم شده و به انتحار خود نمایانه دست زده بود؟!اما به یاد دارم که درین جلوه فروشی غم انگیز،نه شرف بلکه نکبت یافتم.در پشت این چهره دلپذبر و زیر این جمجمه انسانی هیچ نبود.هیچ،مگر تصویر دخترکی سبک سر و نظیر بسیاری دیگر.


در برابر این سرنوشت حقیر


یاد مرگی به راستی مردانه در ذهنم بیدار می شد.مرگ باغبانی که در حال احتضار به من می گفت:می دانید گاه هنگام بیل زدن عرق می ریختم.درد رماتیسم پایم را می آزرد و به این زندگی بردگی ناسزا می گفتم.اما امروز دلم میخواهد بیل بزنم.تمام زمین را برگردانم.بیل زدن به چشمم چه زیباست!انسان هنگام بیل زدن چه آزاد است!وانگهی چه کسی درختهایم را هرس خواهد کرد.


از کتاب : زمین انسان ها ؛دو سنت اگزو پری؛




ذوق زدگی

روز را آغاز کردم با شنیدن صدای دزدگیر ماشین همسایه.اینکه همین موضوع چگونه حوادث روز جمعه ما را رقم زد بماند تا مفصل توضیح دهم.فعلا نمیشه ولی...


اینم نوشته پسر کوچولوی من
که داره تمرین نوشتن خود  را آغاز میکنه



:"یاهو
سال اول دبیرستان با تمامی خوبی ها و بدی ها،خنده ها و گریه ها،شادی ها و غم ها و خلاصه هرچی که بود به آخرین روزهاش رسید.
کلاس اول سه یکی از پنج کلاس اول مدرسه که من،دوستانم و دبیران در آن سال خوبی(البته به نظر من) را گذراندیم سال دیگه تازه وارد های دیگری رو تو خودش خواهد دید.
با توجه به این سخن که :"ذهن آدمی به او خیانت می کند." بهتر دونستم که خاطراتم را به رشته ی تحریر در آورم تا هیچگاه آنها را فراموش نکنم


اردوی مشهد :
بعد از ظهر هفدمین روز از ماه سرد دی در حالی که صبح، آخرین ا متحان را از سر گذرانده بودیم،در راه آهن اصفهان حضور به هم رساندیم تا به همراه گروه دانش آموزی زوار امام رضا(ع) راهی مشهد مقدس شویم.
مسئولان و دبیران همسفر ،از ما خواسته بودند که حداکثر نیم ساعت قبل از حرکت در ایستگاه حاضر باشیم.
همگی بچه ها سر موعد مقرر آنجا حاضر وآماده ی حرکت بودند و این در حالی بود که هیچ یک از مسئولان و دبیران سر قرار حضور نداشت.
بگذریم، در قطار بعد از کلی جابه جایی از این کوپه به آن کوپه بالاخره مستقر شدیم.قطار ما از نوع قطار های غزال بود به همین خاطر داخل کوپه دو مانیتور برای پخش کردن فیلم نصب بود. بدی این مانیتور ها و پخش فیلم البته به نظر من این بود که ما ها رو مشغول می کرد و اجازه نمی داد به مناظر اطراف خود توجه کنیم. همه ی بچه ها خوشحال بودند این خوشحالی دو دلیل عمده داشت یکی سفر به مشهد و دیگری خلاص شدن از دست امتحانات رها شدن از دست پدر و مادر و غر غر های آنها،آزاد شدن از بند مدرسه و ... را می توان از دیگر دلایل این خوشحالی دانست.کوپه ی ما از خوشحالی بی نصیب نماند. ما از فرط خوشحالی تا نزدیکی های اذان صبح بیدار بودیم وقتی هم که خوابیدیم تنها یک ساعت تا اذان باقی مانده بود تا آمد چشمهایمان گرم شود ما را برای نماز بیدار کردند، از قطار پیاده شدم ایستگاه سمنان بود وضو گرفتم و در نمازخانه ی ایستگاه به نماز ایستادم از ترس اینکه نکند قطار حرکت کند نماز را هول هولکی خواندم و خود را سریعاً به قطار رساندم
ترسم بی مورد بود چون قطار نیم ساعتی توقف داشت و بعد حرکت کرد.چه خوب که مطلب جالبی در باره نوجوانان در اینجا یافتم.


روز عزا

وفات امام تسلیت

لحظه ای تامل و تفکر

تو زندگی چی میخواستی؟بهش رسیدی؟خوشبختی چیه؟کی اونو داره؟آیا انسان به همه آنچه بخواهد می رسد؟یا کم و بیش؟به قول شاعر کماهی(به هر چیز خواهی کماهی رسید)؟

واقعا ما انسان ها چه برنامه هایی واسه خودمون تدارک دیدیدم؟موانع دستیابی به اهداف و برنامه هامون چی بوده؟در خودمون یا در دیگران بوده؟اصولا داشتن اهداف و آرزو ها تخصص می خواد؟انسان میتونه بفهمه چه چیز واسش خوبه؟و از چه راهه میشه بهش دست یافت؟جالبه که بعضی آدما برای دیگران هم چیز هایی میخواهند و برای رساندن دیگران به اهداف شان از خودشان میگذرند.این درسته؟من برای رسیدن فرزندم همسرم دوستم همشهریم هم کشوریم هم استانیم هم دنیاییم از خودم بگذرم؟تا چه حد؟کی این حد را تعیین میکنه؟شما شده برای حفظ و.حدت از خودت بگذری؟شما با اون آدم که از کاه کوه می سازد تا دیگران را خراب کنه چه فرق هایی دارید؟شده حتی بی عرضه و ناتوان تلقی کنندت تا اونا به اهداف شان برسند؟ببینم چقدر به فرهنگ ایثار معتقدی؟حاضری جوانی و زیبایی و اهداف بلند نظرانه ات را از دست بدی تا بعضی دیگران به اهداف شان برسند؟ زیبایی ها و سلامت شان را حفظ کنند ؟از اینکه جلو توپچی ترقه در کنند چه احساس به تو دست میده؟یکی بیاد به تو رزمنده وطن بگه :
؛بگو ببینم برای مردم وطنت چه کردی؟و این در حالی باشه که خودش جاهایی بوده باشه که(هر جا آشه این فراشه).شده مرغی باشی که هم به عزا بکشندت هم به عروسی؟و تو فکر کنی چرا هر چه سنگه مال پای لنگه؟شده در خودت استعدادی سراغ داشته باشی که به خاطر اینکه دیگران، (اطرافیانت) آرزو ها داشته اند اجازه ظهور و بروزش ندادی؟بعضی ها را دیدی که هر جا کاسه ای شکست میراث خوار میشن؟(سبویی بشکند ماستی بریزد جهان گردد به کام کاسه لیسان؟)؟

شاید متوجه شده باشی یه حالیم امروز.اما چرا؟نمیگم.چون بعضی آدما دوست دارند خودشان حدس های متعدد بزنند و من میخوام این امکان وجود داشته باشد.چون آنچه مهمه حرفامه نه خودم.

من همه کسانی را دوست دارم که با گذشتند، انسانند ،شریفند و از خود به نفع دیگران کنار می روند.سعی کرده ام اینگونه هم باشم ولی نمی تونم.فکر میکنم چرا من؟مگه دیواری کوتاه تر از من نیست؟در ازای چه؟به چه قیمت؟چرا؟

خودم تلاش می کنم یه جورایی که نه سیخ بسوزه نه کباب هم خواسته های خود و هم خواسته های دیگران را در نظر بگیرم حالا اندکی، کمی   به نفع دیگران هم شد بلا اشکاله. ولی ایثارگرانه نه.شاید در حق  فرزندانم چنین کرده باشم و حتی در حق همسرم هم تا حدی . ولی برای دیگران دیگر نه.چرا؟چون یکنفر میاد میگه ببینم منفعتش واسه تو چی بود ؟ امکان نداره تو با گذشت باشی و من میگم چرا آش نخورده و دهان سوخته؟اینا که برای مردمم قابل هضم نیست  . چرا به خودم زحمت دهم؟

بارها همسرم گفته تو عاطفه مادرانه ات به کمال نیست.گفتم از نظر شما شاید به نظر خودم به حد کفایت بوده.بارها دوستان و فامیل گفته اند آنقدر ها که همسرت ارزشش را دارد برایش وقت و انرژی نگذاشتی گفته ام اختیار دارد رهایم کند و بهتر از من را انتخاب کند مبادا تو زندگیش مغبون باشه.ولی خودم خبر دارم رعایت انصاف را می کنم.وقتی با خوانندگان وبلاگم مهربانم چگونه با اعضا فامیل و نزدیکان مهربان نبوده ام؟من به همشهریانم هم کلاسانم فامیلم هم محله ای هایم خدمت کرده ام و از الطاف متقابل شان بهره جسته ام.من به همه آرزوهایم نرسیدم تا قافله همراهم هم بتوانند کم و بیش به آرزو هایشان برسند.

من خودم را تحسین می کنم.این فرق میکنه با خودستایی ،خود پرستی،خودشیفتگی.من بهتر از هرکس از خودم خبر دارم پس...

حالا یه نفر بیاد با خبث طینت حرفایی بزنه میتونم متوجه بشم چر؟با خود می گویم چشم بد اندیش که بر کنده باد عیب نماید هنرش در نظر

تردید به خود راه نمی دهم.

اینا را مینویسم تا به در گفته باشم دیوار بشنود.امیدوارم فرد یا افراد هدف متوجه باشند دارم چی میگم

 

نگرانی این روزهایم

چند تا نازنین دوست من به تازگی دچار گرفتاری های شیرین شده اند.دعا کنید از اون مخمصه که باهاشون مچ انداخته ببینه چند مرده حلاج اند موفق بیرون بیاییند موفقیت ها ی مکرراعتماد به نفس شون را بالا می بره دوست شون دارم و دعاشون می کنم و مث روز برام روشنه موفق اند چون مرد میدان کارزار اند