نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

یک مورد بیمار تازه وارد به بخش بیمارن روانی

بیمار روانی بخش زنان است.تحصیلاتش در حد دیپلم ولی معلوماتش خوب و جالب.زبان انگلیسی را به خوبی صحبت می کند.تو این عالم زندگی نمی کند خورد و خوراکش کم، عبادتش زیاد .لاغر  است و نحیف، در حد چهل و دو کیلو .قد، صد و شصت سانتیمتر .با چشمانی نافذ و انرژی فراوان. حین صحبت شیرین صحبت می کند. دانشجوها ناراحتند که اینهمه لاغره .ولی متفق القولند که مهربان و صمیمی است .افسوس میخورند اینهمه معلومات داره. یکی از دانشجویان از میمه آمده آرام ،ارام براش اشک می ریزه و میگه اگر ما روزی چنین شویم خوبه ما را ببرند تو جمع دانشجویان دیگه تشریح مون کنند؟دومی میگه :اینجوری شدن که خوبه .من ترجیح میدم مثل این بشم تا مثل اونکه خودنماست و بیقرار و در ملا عام برهنه میشه.من هم خجالت می کشم ازش سوآلاتی بپرسم تا بر دانشجویان بیماریش آشکار شود . از بچگی تو طبیعت رها بوده، فکر کرده کنار جوی آب نشسته، متن ادبی نوشته ،کم خورده ،کم خوابیده ،فکر کرده و فکر و فکر .کتاب نداشته بخونه .ولی کاغذ پاره های پیچیده شده بر قند و چای و سبزی خوردن را خونده تا به یه انبار کاغذ پاره دسترسی پیدا کرده و مدت یک سال فقط اونجا پیدایش می کرده اند از هیچ چیز خبر نداشته تا با خواندن صد داستان کوتاه مجلات سالهای قدیم اون انباری ،تازه دیده چه چیزها نمی دونه .حالا ولی مبتلا به بیماری وسواس فکر شده. کمال گرایی اونو از هر موفقیت باز داشته سال آخر دبیرستان مردود شده چون سه تا تجدیدی اش را نخونده وقتی حرف می زنه عیوب خودش را برای ما بر ملا میکنه و در حالی که او را با محاسن فراوان می بینیم سعی در بد جلوه دادن خودش داره.با نگاهش دانشجویان را بر انداز میکنه و تحسین شان می کنه آرزو داشته کاری اجتماعی داشته باشه ولیکن از آنجا که موفق به اخذ مدرک تحصیلی اش نشده در هیچ اداره یا سازمان استخدامش نکرده اند تو خونه به بچه های همسایه ها درس داده ،برای پیر زنا کلاس قرآن گذاشته ولی هرگز روی خوش به مردان نشان نداده و متعجب است چرا برای ازدواج انتخاب نشده.

احترام بر انگیزی اش مورد توافق همه جمع دانشجویان و کارکنان بخش است ولیکن من معتقدم در اعتماد کردن به آدما و سهل گیری در امور مشکل داشته.

اگر پدرش بمیرد معلوم نیست سرنوشتش چه شود الان به خاطر درگیری لفظی با مادرش و مزاحمت برادرش در وسایل خصوصیش اینجا بستری شده.

خانواده میخواهند مقاومت او را بشکنند تا راضی به ازدواج شود و او از اینکه نمی تواند از خود در برابر خانواده دفاع کند خشمگین است.مادرش را که بسیار دوست داشته به خاطر همدستی با برادرش از خود می راند .قراره به زودی درباره اش تصمیم بگیرند.همه دعا می کنیم زندگیش آن شود که خودش راضی است حتی اگر متفاوت از دیگ هم جنسان و هم سن و سالانش باشد

دردسر های چت

دختر هفده ساله همکارم به جای درس خواند برای کنکور وقت خود را تو اتاق های چت هدر می دهد همکارم میگفت باید تو را به سر میز محاکمه الهی بکشانم که این دختر منو از راه در کردی و آدرس اتاق های چت و طرز کار با اونو یادش دادی والله من هم احساس گناه کردم و با کیانا به صحبت نشستم
سوآل من :دخترم چقدر چت میکنی که مامان ناراحته؟با کی ها چت میکنی؟از کجا می شناسی شون؟به خطر کار خودت واقفی؟مامان حق داره از تو گله مند باشه؟نمیتونی بر تمایل خودت غلبه کنی؟خودت میدونی درس خوندن بهتر از چت کردنه؟به مامانت چقدر حق میدی و چقدر بهش اعتراض داری؟از اینکه منو متهم میکنه چقدر دفاع می کنی تو خودت مسئول رفتارات هستی یا من؟میخوای درباره مضرات چت با هم گفتگو کنیم؟میخوای مامانت را اطمینان ببخشم که تو مواظب خودت هستی؟تا حالا مشکلی هم برایت پیش اومده؟
ببین دختر خوبم تو داری با کسانتی صحبت می کنی که نمی شناسی شون.ما انسان ها و به خصوص ما خانوما آسیب پذیری داریم تو همه بضاعت عاطفی خودت را اینجا رو می کنی اصولا تو اتاق های چت انسان تر جیح میده با جنس مخالف خودش صحبت کنه و این نشانه آن است که چت خوب نیست شاید تو که دختر جوانی هستی با حضور تو اتاق چت خلا نیاز خودت به جنس مخالف را ÷ر کنی اصولا آدم از هم جنس های خودش اونقدر تایید نمیگیره که از جنس مخالف میگیره همین باعث میشه تمایل شدید به حضور در اتاق چت داشته باشه تا مرتب تحسین و تایید بشه ولی میدونی شناختن نیاز هامون باعث میشه ضربه پذیری مون کم بشه؟تو باید بدونی اونا که تو اتاق چت ما را بالا میبرن ممکنه خسته بشن و زیر پامون را خالی کنند و با سر به زمین بخوریم چرا من و تو به تحسین و تایید تا بدین درجه نیازمندیم از کجای دیگه میتونیم همین قدر تحسین بگیریم؟هر چیز که نپاید دلبستگی را نشاید خودت را مراقب باش.
نرود میخ آهنین در سنگ
حرفای من روی کیانا کمترین اثر را نداشت بهش حق دادم گفتم ببین نازنینم رطب خورده منع رطب چون کند من خودم با نوشتن وبلاگ و حضور در اتاق های چت باعث حرص خوردن اطرافیانم میشم پس شایسته نیستم نصیحتت کنم فقط میگم با هشیاری اینکارو انجام بده محتاط باش وگرنه مامانت که سخت متمایل به گپ زدن و گفتگو کردن است خودش در حال چت کردن حضوری است با همه .من و مادرت نباید تو را منع کنیم چون خودمان هم از گفتن و شنیدن لذت می بریم فقط ایشان فکر میکند تو جوانی و گول میخوری و ممکنه از دستش بری
دختر زیبا و باهوش با لبخندی حاکی از رضایت که مادرش عاصی است میگه مواظبم و مطمئنم که مشکلی پیش نمیاد مامانش میگه رفته بودم آلمان برای درمان وقتی بازگشتم دیدم این دختر تو اتاق چت با پسری دوست شده و شماره تلفن رد و بدل کرده اند و دچار مشکلات روحی شده کمکش کرده ام از اون ورطه که با دروغ هاش ساخته بوده نجاتش داده ام باز دوباره تقلا هایی دیگر میکنه از من خواهش کرد چندین و چند بار دیگه باهاش حرف بزنم شاید از من بپذیره.

جوان و ازدواج

آخرین کلاس درس این ترم با دانشجویان راجع به ساخت و عملکرد خانواده صحبت کردم.

کتاب روان شناسی اجتماعی برای پرستاران همکار توانا آقای  ید الله جنتی کارشناس ارشد روان پرستاری را هم معرفی کردم بخونند .خیلی جالب به موضوع پرداخته است.

احساس کردم کلاس تهییج شده است.دانشجویان ترم یک دانشگاه بیشتر به موفقیت تحصیلی فکر می کنند ..من هم گفتم حالا که نه ولی هرگاه در آینده مصمم به تشکیل زندگی مشترک شدین به خودتان بنگرید که بضاعت تان چیست؟آیا فقط بلوغ جسمانی؟یا برای داشتن یه زندگی خوب برای یک شریک منصف و مهربان شدن آمادگی دارید یا نه؟به آنان گفتم ما فکر می کنیم بلوغ جسمانی برای تشکیل خانواده کافیست در حالی که بلوغ روانی ما اتفاق نیفتاده و همین باعث می شود در زندگی ملاحظه نداشته باشیم.نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند .نهایتا از داوطلبان تحقیق و مطالعه بر روی ساخت عملکردو الگوهای ارتباطی در خانواده دعوت کردم از همین ترم یک کار خود را شروع کنند و از خدمتی که به جامعه میتوانند بکنند بر خود ببالند.

بعد از کلاس چند نفر از دانشجویان وقت مشاوره گرفتند.

.

 

تو لینکستان مطلب جالبی در این باره گذاشته شده

یادی از گذشته

 ایشان از پارسال  منطقه ویژه اقتصادی بوشهر بود.اینکه الان کجاست و چه می کند اهمیتی ندارد مهم اینست که با انگیزه وبلاگ خود را به روز کرده.تو ایران بحث با دوستانش بحث می کرد و من به تماشا می نشستم بحث هایشان را.برای ورود به بحث آنان مجهز به دانش سیاسی نبودم لذا سکوت می کردم.کلنجار رفتن ها یشان و استدلال آوردن هایشان جالب بود.من و لیدا و رها و امیر همه دوستش داشتیم.گرچه او با ما حرفی نداشت ولی مشوق ما به ادامه بحث بود.

هر یک زما به ...رهی رفت وز یاد هم فراموش شدیم

درد دل جوانی عاشق

محمد ...... مبصر کلاس خود در  دانشگاه هست پسر خوش فرم و مودبی از ایلام  که  با داشتن بیست و دو سال سن اومده میگه نوه خاله ام را دوست دارم ولی چون خواهر بزرگترش همسر برادرم شده مامان سخت مخالف ازدواج ما دوتا شده.

از او میخواهم بیشتر توضیح دهد .میگه:  پدرم فوت کرده است . دو سال پیش  خاله ام از شیراز  با نوه کوچکترش اومد خونه مون و از مادرم خواست دست و آستین بالا بزنه و برای برادر بزرگترم سودابه را نامزد کنه .مادرم برادر بزرگترم را در جریان قرار داد و او بدون کوچکترین تردید گفت او کم  سن و سال است و مناسب ازدواج با من نیست.

تو مدت چند روزی که خاله مهمان ما بود من که بیست سال داشتم احساس کردم سودابه هجده ساله  دوست داشتنی ترین دختری است که دیده ام.چون بعد مسافت مانع شده بود او را سال ها نبینم احساس کردم نسبت به قبل  بزرگتر شده ،زیباتر شده و چگونه تا به حال به چشم خریداری نگاهش نکرده بودم.

خاله به مادرم پیشنهاد کرد چون نوه هاش دخترهایی سالم و نجیب و مطمئن هستند مامان موافقت کنه رودابه خواهر بزرگتر همسر برادرم شود.رفتند و آمدند و ازدواج برادرم با رودابه صورت گرفت و هیچکس ندانست نهال عشقی در دل من رو به رشد و نمو است.

سودابه را در جریان قرار دادم و متوجه شدم او نیز از پیوند با خانواده ما خوشنود و راضی و خوشنود ا ست.

الان متاسفانه بعد از اینکه دو سال از ازدواج برادرم و رودابه گذشته مادرم که با نوه خواهر خود رودابه کشمکش هایی پیدا کرده مخالف سر سخت ازدواج من و سودابه است.سودابه محجوب است و سکوت کرده و از درون رنج می برد ولیکن من نگران و مضطرب شده ام که چه خواهد شد.؟دو سالی را که به او مهر ورزیده ام چگونه میتوانم از خاطر ببرم؟.

مادرم با بی رحمی هرگاه به شهرمان باز میگردم سوآل می کند نکند دختری از همکلاسان خود را در نظر نگرفته باشی من تر جیح می دهم تو با آنکس ازدواج کنی که او کسی باشد غیر از سودابه تا دختر خواهرم بداند من هالو نیستم و پسرانم را با وصلت با خانواده شان از موفقیت و خوشبختی محروم نمی کنم.