نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

حرفی نزده

اون روزایی که حریص به نوشتن در اینجا بودم.اینجا را فضایی اهدا شده از خدا میدونستم که میشه نوشت .فرصتی، توفیقی می دونستم و همش تو فکر بودم چی بنویسم اون روزا دوستانی به من میگفتند تو کار و زندگی نداری؟خوش خیالی بابا.عینهو بچه ها ساده لوحی میکنی .که مینویسی اون روزا فکر می کردم اینا که مینویسم خونده میشه و با خودم میگفتم ببین کلاس درس روزانه ات را با حداقل ده نفر شروع کردی فکر کن ، مطالعه کن و بنویس.ولی حالا که دارم به اون روزا فکر می کنم می بینم شاید راست میگفتن من خوش خیال بودم ساده لوح بودم و تصوراتم از واقعیت ها به دور بوده.حالا خموده ترم بی میل ترم و تو خودم فرو رفته ام.
رفته بودم درمانگاه  ،منتظر که پزشک درمانگاه بیاد و ویزیت را شروع کنه.دور و برم پر بود از زنان در سنین مختلف.دیدم دختر نوجوان و زیبایی هم اونجا نشسته که مدام منو زیر نظر داره.یه جورایی منو از بافت اونجا غریبه می دونست حق داشت من شبیه بیماران مستاصل درمانگاه نبودم من خودم ده نفر دانشجویم را تو اتاق های مختلف این درمانگاه پخش کرده بودم ولی گذر پوست به دباغ خونه می افته و من هم ایندفعه مشتری بودم در عین غربت.هیشکی منو به جا نمی آورد . من اینجوری راحت تر بودم.ولیکن این دخترک نگام می کرد.مادرش به من نزدیک شد.گفت خانوم این چندمین باره میارمش اینجا فایده نداره  .گفتم چند سالشه؟ گفت نوزده سال.تعجب کردم شانزده ساله به نظر می رسید گفتم چش هست؟گفت خانوم هر ماه با عادت ماهیانه شدیدترین نوع دل درد را تحمل باید بکنه..حالت تهوع پیدا می کنه .سرم وصل می کنیم  ،آمپول می زنیم  ولی فایده نداره.دکترا هم نمیگن این چش هست.گفتم خب
گفت خانوم خسته شده ام.گفتم چندمین بچه است؟چند تا دختر دارید  ؟گفت سومینه و سه تا پسر دوتا بزرگتر یکی کوچکتر از این هست.ازش پرسیدم از اینکه مث داداش هاش پسر نیست ناراحت نیس؟گفت بله خانوم به زبون میاره که کاش من هم پسر بودم.گفتم تو خونه شما خودتان باید محترم شمرده بشین  ۷آزارتان ندهند تا خشنود باشه که دختر آفریده شده.درمان های طبی (جسمانی)واسش مفید واقع نمیشه.این دختر از نقش جنسی خودش متنفره و هر بار با عادت ماهیانه بهش گوشزد میشه باور کن که دختری  و پسر نیستی.ادراک درد ناشی از عادت ماهیانه با تغییر اتی  در ذهنیت اش ، کم میشه . براش لباس های قشنگ زنانه بخر.از اونا که وقتی یه دختر بپوشه و خودش را در نقش زنی زیبا ببینه غرق در شادی و مسرت میشه.به پدرش و برادرانش حالی کن او لطیفه  با احترام و محبت خاص باید مورد خطاب قرارش دهند.باید یکی یه دونه خواهر خونه برای برادران محبوبیت فوق العاده داشته باشه و پدرش به یه دونه دخترش بنازه.اینا باعث میشه نه تنها از دختر بودن(زن بودن)خودش خوشش بیاد بلکه شاکر باشه که....مامانه چشاش راست وایستاده میگه نه.! راست میگین خانوم؟پس اینجور!منو بگو که لباس اون و برادرانش را مث هم انتخاب می کنم مبادا برادران احساس کنند چون یه دونه دختره لوسش کرده ام. رو کردم بهش و گفتم دختر نازم  ،مبادا تو دلت آرزو کنی پسر باشی ها.پسر بودن هم دردسر هایی داره .منتهی پسرا هیشوقت نمیان ابراز کنند ما از چی ناراحتیم فقط می بینیم به در و دیوار لگد می زنند و مشت شون را حواله اشیا بیجان (و دم دست شون هر کی باشه) میکنن.بدون  ،اونا زبان شان قاصر است از غرو لند و عجز و لابه.هر انسان دارای مشکلات هست.خوبی مشکلات اینه که  انسان ها را آب دیده می کنند.برو خدا را شکر کن که طبیعی هستی.

خجالت می کشید و سرش پایین بود.گویا از زن بودن خودش شرمنده بود.

مادرا در مورد دخترا باید آموزش هایی ارائه دهند اگر قادر نیستند از معلمین دوره راهنمایی بخواهند که توضیحاتی داشته باشند .اما مردم ما معتقدند دختر جسور میشه و ما تو حریم خصوصی اونا نباید وارد بشیم.اشتباه در همین جاست.بچه که نمی تونه کف دستش را بو کنه و با تغییرات بلوغ آشنا بشه.باید در محیطی خصوصی  آرام و شمرده گفت تا آشنا بشه.متاسفانه هر جا بحث از جنسیت بیاد همه میگن پچ پچ نکن.زشته.خاموش.نادیده بگیر.بگذر.خودش آشنا خواهد شد

به مناسبت هفته پرستار

با وجودیکه سالهاست (منظورم پنج سال است)تو بلاگ اسکای مینویسم کمتر از پرستاری(رشته تحصیلی ام)نوشته ام.بعضی را عقیده بر این است وظیفه دارم با نوشتن از پرستاری هم اعلام کنم که افتخار می کنم این رشته درس خوانده ام و هم از حقوق تضییع شده شان بنویسم.

بعضی را عقیده بر این است نوشتن برای امثال من که حقی را زنده نمی کنند و باطلی را......خاصیت ندارد.

ولیکن من اینجا نمی نویسم تا کاری کرده باشم سخنی گفته باشم و یا....

من مینویسم تا همگان بدانند گفتن خوبه حرف زدن لازمه و....من برای آدمایی که نیاز به پرستاری شدن شان بر آورده نشده است می نویسم.حضور من در اینجا خودش پرستاری کردن است.من خود را حین نوشتن در لباس فرم پرستاری می بینم.خب البته هر بخش یک هد نرس دارد که مدیر است و مدبر و مسئو.لیت بخش با اوست .اینجا من اون هد نرس نیستم.تو بخش پرستار استاف هست که بلا فاصله پس از هد نرس مسئولیت دارد.کار این دو نفر فرق دارد.من حتی پرستار استاف هم نیستم.چون بار کار بخش روی دوش اوست .عملا اوست که کارهای بخش را تقسیم می کند اجرا می کند و به هد نرس گزارش میدهد.

در بخش رده های دیگر پرستاری هم هست.کسانی که حجم کارهای بخش به عهده شون است ولی فرصت بیشتری پیدا می کنند تا با بیماران همدردی کنند.من اون پرستارم که کسی حواسش نیست به چهار میخش بکشد تلافی کره را تو دلش(چون این همون کوره است)در آره.من اون پرستار بی ادعای بخش هستم.اونکه گاهی به ناله های بیماران گوش میکنه.اونکه متوجه میشه بیمار ناراحته.احساس غریبی میکنه.متعجب از نوع درمانش هست.توضیح میخواد.دلداری لازم داره.من اون پرستار ستون پنجمه هستم که میدونه دیوار های بخش موش دارند(نه نگران نباشید تو بیمارستان ها موش یافت نمیشه)و موشا گوش دارند.من اون پرستار ساکته هستم که خودش میدونه کارش چیه و لازم نیست گوشزدش کنی.همون که گوش وای میسته ببینه بیمار به هم تختی اش راجع به پرستاری و خدمات کردنش چه حرفا می زنه و چه قضاوت هایی را مطرح میکنه.

من همون خانوم  پرستار ه هستم که اشکای گوشه چشم بیمار را در دوری از فرزندش پاک میکنه.من آروم و بی صدا قدم ورمیدارم.با بیماران (مشتری های بخش)کار دارم نه با رئیس ها که دنبال حسن اجرای برنامه ها یکی را توبیخ می کنند و هیشکی را تشویق نمی کنند.من میدونم بیمار ، پرسنل پرستاری ، خدمه بخش ، آبدارچی  و  مسئول تغذیه همه انسانند و دارند تو بخش با هم زندگی می کنند.بیماران مهمان های یک روزه و دعاگو های صد ساله اند و پرسنل ،  همکاران سی سال زندگی.من این گوشه ها به نظاره می ایستم و تموم ادا و اصول آدما را تو بخش نگاه می کنم و دنبال تعبیرش تو ذهنم می گردم.دست بر قضا گاهی اوقات هم دانشجو ها را شریک این نظاره کردن هام می کنم

موضوع دعوا لحاف ملا نصر الدین

دیشب خواب بودم.ساعت یازده بود.همسرم با پسر کوچولویم بحث داشت.بلند بلند داد می زد(هر کس که دیگه ندونه چطور حرفش را میشه به کرسی نشوند داد می زنه).فکر کنم غیر از من همسایه ها هم صدای فریادش را می شنیدند.داشت میگفت :پسر ، تو باید رشته تجربی بخونی تا در آینده دکتر بشی.و پسر ک... که در سن پانزده سالگی اعلام استقلال می کند پا وایستاده بود که نه من  رشته علوم انسانی می خوانم.پدرش میگفت  : اگر من باید حمایت مالی کنم تو را تا درست تموم بشه نمی کنم  اگر به حرفم گوش نکنی.و پسر میگفت این باید در راستای علائق خودم باشد برای رضایت شما نمیخوام انتخاب رشته کنم.میگفت تو تنبلی بچه میخوای علوم انسانی بخونی که کسی نفهمد حال درس خوندن نداری و پسر میگفت این به خود شما مربوط است که چگونه تعبیر کنی یا تنبل و بی حالم یا بی استعداد ولی هر چه هستم اجازه نمی دهم کسی حتی پدرم بگوید چه رشته ای برای من خوبه.من عجله دارم و پزشکی دیر ثمره می دهد و من هم حالم بهم میخورد با جسم آدمیزاد تو اتاق تشریح برخورد داشته باشم.من ترجیح میدم در آینده یه روان شناس بالینی باشم.آقا این پسر پانزده ساله نه تنها جسم اش ورزیده شده و دیگه کسی حریفش نیست فکرش هم باز شده.باباش مستاصل که پسرم به خدا قسم من مادرتان را با همه ...هاش فقط به این دلیل تحمل کردم تا شما ها محیط امن برای درس خوندن داشته باشید منو پشیمان نکن از صبر و حوصله ایی که در برابر مادرتان از خود نشان دادم و پسر که گویا مقاومت کردن را از مادر آموخته همچنان مترصد ایستادگی گفت به من مربوط نیست تو یا مادرم کدامیک آن دیگری را به خاطر بچه ها تحمل کرده همین قدر بگویم که وقتی خود را در حال گرفتن مدرک فوق لیسانس روان شناسی تصور می کنم غذق در شادی می شوم.من دوباره چشمام گرم شد و خوابم برد و متوجه نشدم دعوای این دو نفر تا کجا ادامه یافت و چه نتیجه داد ولی یک آن تو خواب دلم شکست که پس این جناب همسر فقط منو تحمل می کرده شیطونه میگه دم دمای مردن برم یه تقاضای طلاق به دادگاه بدم بعد بمیرم.اینهمه بی مهری تحمل کردن برای یک زن آسون نیست.

گزارش ویزیت پزشک معالج

دکتر میگه هنوز هم میتونی امیدوار باشی .به نظر ما بدتر از این ها را می شود درمان کرد به شرطی که شما روحیه خود را حفظ کنید.اشتباه من این بود که به طرف مطب دکتر گام بر نمی داشتم.نمی دانم چون خودم پرستار بودم؟یا چون فکر میکردم از پزشکان کاری ساخته نیست؟یا اینکه طبیعی است اینگونه بودن.حالا که خانم دکتر اطمینانم بخشیده بهتر شده ام.میدان را خالی کردن زود جا زدن نومید شدن شایسته چون منی نبود.ولی به احتمال قوی باید به فکر ترمیم افکار خود باید باشم.خانم دکتری که میگفتند پولساز شده و فقط به زیر میزی فکر می کند مرا باز شناخت احترام گذاشت.دلداری داد اطمینان بخشید و وعده داد در یکشنبه آینده سر فرصت با یک عمل جراحی کوچک امیدوارم خواهد کرد.حالا نمی دانم تا یکشنبه آینده استراحت کنم؟به فعالیت های خودم ادمه دهم؟محدویتی لازم است رعایت شود؟خلاصه که از بس سر خانم دکتر شلوغ بود نشد بپرسم شاید هم فراموش کردم سوآل کنم.شاید هم چون خود را وسواس گونه دقیق می بینم خود داری کردم.حالا تا یه هفته آینده عینهو بیماران بستری بساط لا لا را برقرار خواهم کرد و البته از مرخصی استحقاقی خود مایه خواهم گذاشت چون ما پرستاران تا دم مرگ باید بر پا ایستاده باشیم و خم به ابرو نیاوریم.سر در گمی برای کسی که خودش مراقبت کننده دیگران است صفتی پسندیده نیست.
اینجا پرستاری در روز پرستار عیادت می شود
باشد تا مردم بدانند پرستاران نیز همانند آنان
بیمار می شوند و نیازمند دستان پر مهر مراقبت کنندگان هستند.
تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

پ:به کسی نگین بین خودمون باشه من هم  نصف قاشق سیاه دانه را با یه لیوان آب قورت دادم گویا در بهبودیم تاثیر داشته چون میگن:

 سیاه دانه : سیستم ایمنی بدن را افزایش می دهد و به نظر متخصصان سبب افزایش گلبولهای سفید می شود .روزانه نصف قاشق چای خوری در غذاها ریخته و خورده شود

روز پرستار

خب تا زنده هستم

روز پرستار

را به جامعه همکارانم تبریک بگویم

 شاید امیدی بود و مراقبتی نیکو کردند و من از بیماری رهایی یافتم.

اگر بیش از این هم زنده ماندم به پاس زندگی از آنان بیشتر خواهم گفت.

 

 

مهین جلالوندی،  پرستار شهر اراک است که با وجود خستگی فراوانی که در چشمانش موج می‌زند، می‌گوید: همیشه سعی می‌کنم با روی خوش بر بالین بیماران حاضر و به آنها رسیدگی کنم.
وی با بیان اینکه شغل پرستاری، بعد از کار در معدن به عنوان دومین شغل سخت و زیان‌آور است، می‌گوید: اگر کار در معدن، تنها خستگی جسمی برای کارگران در پی دارد، کار پرستاری علاوه بر خستگی جسمی، روح و روان افراد را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.
جلالوندی با اظهار تأسف از جایگاه شغل پرستاری در دیدگاه مردم گفت: متأسفانه شغل پرستاری به هیچ وجه در جامعه معرفی نشده و این اشکال تنها به صدا و سیما به عنوان رسانه ملی برمی‌گردد. رسانه‌ای که نه تنها در این راستا حرکت نکرده، بلکه با نشان دادن پرستاران در جلوی درب I CU و CCU و حتی بخش‌های بیمارستان که همواره از ورود همراهان بیماران جلوگیری می‌کند، موجب تخریب چهره این قشر نیز شده است!