خانوماشون میان.میای کمکم؟برنجمو صاف کنی؟مبادا بریزه رو دست و پام؟میگم باشه.و تو دلم میخندم(کوری عصا کش کور دگر شود)یادش رفته ایام عیدی مهمونی خانوادگی مون برنجم شله و کوفته شده بود و کلی خجالت کشیدم.فرشته زنگ می زنه بهش قضیه را میگم .میگه گدا به گدا رحمت به خدا و دوتامون می خندیم.(لازم به تذکره که فرشته بلده برنج را خوب از آب در بیاره نه من).نمی دونم چرا امروز سخت مشتاق کار خونه از نوع صد در صد کلفتی اش بودم.مبلها را با شامپو فرش شستم پله ها را تمیز کردم کلی ملافه را بدون ماشین اتوماتیک شستم و رو بند پهن کردم جورابای پسرا را که هر کدام هفت جفت بود شستم و ملافه دوختم و پتو شستم و اطو زدم و نا گهان با تیکه ای نون خالی خستگی بدنم در رفت.خنک جامه خویش پیراستن به از جامه عاریت خواستن به یادم اومد وقتی ملافه های قدیمی را از تو انباری بیرون کشیدم و شستم و دوختم به پتو ها.اگر آدم آرامش روانی داشته باشه از هیچ کاری ابا نداره و همیشه میتونه طعم عشق را بچشه.خدا نکنه آدم احساس کنه بهش بی وفایی شده و یا فکر کنه کارش کم ارزشه تو خونه و کار بیرون ترجیح داره.امروز به معنای واقعی زنای قدیم مث مادر بزرگم زندگی کردم و چه لذتی بردم.خدایت بیامرزد مادر بزرگم که وقتی می آمدی خونه مون به من رخت شویی را یاد می دادی و بعد کاهو و سکنجبین خوردن و از زندگی بی پیرایه لذت بردن را.