نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

زنگ زده میگه امشب مهمون دارم.دوستای داداشت.باخانوماشون میان.میای کمکم؟برنجمو صاف کنی؟مبادا بریزه رو دست و پام؟میگم باشه.و تو دلم میخندم(کوری عصا کش کور دگر شود)یادش رفته ایام عیدی مهمونی خانوادگی مون برنجم شله و کوفته شده بود و کلی خجالت کشیدم.فرشته زنگ می زنه بهش قضیه را میگم .میگه گدا به گدا رحمت به خدا و دوتامون می خندیم.(لازم به تذکره که فرشته بلده برنج را خوب از آب در بیاره نه من).نمی دونم چرا امروز سخت مشتاق کار خونه از نوع صد در صد کلفتی اش بودم.مبلها را با شامپو فرش شستم پله ها را تمیز کردم کلی ملافه را بدون ماشین اتوماتیک شستم و رو بند پهن کردم جورابای پسرا را که هر کدام هفت جفت بود شستم و ملافه دوختم و پتو شستم و اطو زدم و نا گهان با تیکه ای نون خالی خستگی بدنم در رفت.خنک جامه خویش پیراستن به از جامه عاریت خواستن به یادم اومد وقتی ملافه های قدیمی را از تو انباری بیرون کشیدم و شستم و دوختم به پتو ها.اگر آدم آرامش روانی داشته باشه از هیچ کاری ابا نداره و همیشه میتونه طعم عشق را بچشه.خدا نکنه آدم احساس کنه بهش بی وفایی شده و یا فکر کنه کارش کم ارزشه تو خونه و کار بیرون ترجیح داره.امروز به معنای واقعی زنای قدیم مث مادر بزرگم زندگی کردم و چه لذتی بردم.خدایت بیامرزد مادر بزرگم که وقتی می آمدی خونه مون به من رخت شویی را یاد می دادی و بعد کاهو و سکنجبین خوردن و از زندگی بی پیرایه لذت بردن را.
مادرم هر جا هستی شاد باشی گوشت خبر که دخترت از تجدد فرار میکنه و زندگی بی شیله پیله تو را جستجو می کند

نمی دونم چرا شرکت کردن در یک جلسه میتونه باعث خستگی من بشه.شاید از اینکه دیگران خودشان را با چیز هایی سر گرم کنند یا گول بزنند ناراحتم میکنه.شاید از اینکه سعی می کنند خوش جلوه کنند ولی چون به خلوت می روند کار دیگر می کنند حرص منو در میاره.باورم نمی شد که بشنوم در پشت ظاهر آرام شهر زیر پوسته اش خبر هایی باشه که دیوانه کننده باشد.

جلسه آغاز شد.بنا به دستور رئیس.
با تلاوت آیاتی از قرآن کریم(بنا بر پیشنهاد رئیس) برای تبرک جلسه.
پس از آن رئیس فرمودند(منت نهادندند)که :؛چون شما ها از وضع نابه سامان پوشش دانشجویان به تنگ آمده اید و طومار امضاء کرده اید با دعوت از مدیر کل امور فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی و و دعوت از نماینده مقام معظم رهبری و خودتان و نماینده انجمن اسلامی دانشجویان و بسیج دانشجویی و معاونت دانشجویی فرهنگی دانشکده جلسه را بر گزار کردم.(اینجوری میتونه ادعا کنه من به مدیریت مشارکتی معتقدم)
همه منتظر بودند اجازه شان دهند صحبت کنند.
رئیس فرمودند : برای حسن مطلع بهتر میدانم اول مدیر گروه روان صحبت کند .
..............

روز دوازدهم اردیبهشت روز معلم بر من تبریکمعلم ها میخوان بچه ها را آموزش بدن.بچه هایی را که در خانواده هایی با ارزش های متفاوت دارند بزرگ میشن.میخوان برای اجتماعی شدن آماده شون کنند.سعی میکنند اونا را با درس ها آشنا کنند در ضمن قوای ذهنی اونا را هم پرورش بدن.ولی چقدر موفق اند؟و چرا نیستند؟میتونند گوهر انسانی بچه ها را در پس غبار هایی که معتقدند روشون هست ببینند یا نه؟با پدر و مادرا میتونند تفاهم کنند و اونا را بر انگیزند همکاری خوب کنند یا نه؟اگر آری چرا اگر نه چرا؟معلم ها تو ایران موفق بوده اند خوب عمل کرده اند یا نه؟میتونند در عین حفظ نشاط و شادابی بچه ها اونا را بپرورند یا نه؟شما چی دیدید؟خدا را شکر می کنم که توانستم طی سالهایی که بر فرزندانم گذشت به عنوان بازویی از آموزش به بچه ها با معلم ها تفاهم کنم و یاریم را بپذیرند

زندگی نرم نرمک داره تو خونه ما جاری میشه.پسر دانشجوی من یه گیاه تو گلدون اتاقش کاشته و باهاش زمزمه های عاشقانه داره.بهش آب میده رشدش را زیر نظر گرفته و وقتی یه شب خونه نمیاد سفارش میکنه فراموشش نکنم.
باباش هم یه قلمه از محل کارش آورده و تو گلدون گذاشته و روز به روز رشدش را بر رسی میکنه.
پسر کوچولوم میگه : مامان دوست دارم وقتی مشق می نویسم و تلویزیون می بینم تو را در کنار خودم ببینم.
خوبه.دارم امیدوار میشم که مردا هم احساس دارند.ولی چقدر کند و دیر!
گرچه مدتهای مدید بود که آرزو داشتم شکوفایی احساس را در اونا ببینم به نحوی که چشمم سفید شد
ولی عاقبت نمردم و دیدم.بازم جای شکرش باقیه