نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

شکر نعمت ،نعمتت افزون کند .کفر،نعمت از کف ات بیرون کند . اومده با افسوس و آه ، که کاش همان روزهای نخستین حاملگیش، بچه را سقط کرده بود . دیدن پر پر شدن گل وجودش جلوی چشمام، واسم سخته.این مادر بیماره،آسایشش را سلب کرده انگاری نامادریشه.چه کنم از دستش؟بچه امنیت نداره.باید تنهاشون بذارم برم دنبال یه لقمه نون ،تا میام خونه می بینم با سیخ کباب بچه را زده.رفتار های سرزنش آمیزش آتش لجاجت را در بچه شعله ور کرده.دیگه اون فکر میکنه خودش باید گلیمش را از آب در بیاره و خودشو درگیر این کنه.چون دیده که به تذکرات من بی اعتناست.نمیدونم با این زن چه کنم؟اگر زن بودم همه عالم و آدم به حمایتم بر میخواستند ولی چون مرد ام باید از همه نیش و کنایه دریافت کنم.خدا میدونه که دیگه غیر قابل تحمل شده.تحملش کار حضرت فیله.هیچگاه فکر نمیکردم یه روز مثل خر تو گل بمونم ولی حالا حاضرم با صدای بلند بگم ایها الناس به خدا بریده ام.وقتی با دیگر زنها مقایسه اش کنی می بینی تو کجا و زندگی دیگران کجا.اینم زندگیه؟که تا میایی خونه خودت باید دست و آستینو بالا بزنی و وایستی غذا بپزی .بعد ظرفاشو بشوری و چایی دم کنی وبچه را حموم کنی تا میایی یه پینکی خواب بری با صدای جیغ بچه ات بیدار بشی که با مادرش درگیر شده.به خدا اگر نبود بچه اینهمه درد نمی کشیدم.از بس درد دل داره و در حال انفجار صحبت میکنه فرصت نمی کنی کلامی حرف بزنی.حالا خوبه بقمه نگرفته و علاج خودشو در زدن همین حرفا می بینه.اگر نومید تر شده بود امکان نداشت حرف بزنه.
میگه و میگه و میگه.تا احساس میکنه سبک شده میگه ببخشید مث اینکه شما می خواستین چیزی بگید بفرمایید.میگم نه.به من دستور داده شده تا میتونم گوش کنم.شما خوب از هر دری گفتید کاش بسیاری مردان همانند شما بودند فقط اگر اجازه بدهید چند نکته را به شما یاد آور شوم.یکی اینکه او هر چه باشد مادر بچه است و ضرب المثلی میگوید مادر را دل بسوزد و دایه را دامن .یا دایه دلسوز تر از مادر مستحق است هفت جایش داغ شود .این دو ضرب المثل اشاره به عشق وافر مادران دارد.پس جای نگرانی نیست گرچه باید از نوع شدید تنبیهات او جلوگیری شود و خطرات نوع رفتارش به او گوشزد شود.دوم اینکه احتمال اینکه خلق تان افسرده شده است را بدهید و نگرانی خود را موجه بدانید .معمولا افسردگی ها اضطراب را به همراه می آوردند و اضطراب ها افسردگی را.سوم اینکه کسی نگفته مردان کار خانه نکنند و این شغل زنان است و بس.حالا که او بیمار هم هست و پخت و پز و شستشو باعث زحمت اوست.چهارم اینکه زندگی مردم را از بیرون نظاره کردن همین قضاوت ها را در پی دارد .مردم خود را مسئول رفع ابهامات شما نمیدانند که برای آنکه زندگی تان در نظرتان شیرین جلوه کند بیایند و هر آنچه گرفتاری دارند برایتان بگویند.مبادا شما به غلط بیفتید و از زندگی خویش سیر شوید.پنجم لبخند خوبه به فال نیک گرفتن بگو مگو مادر و بچه راه حل مشکل  بی خواب شدن تان است

دردناک است خدا حافظی اش.ولی باید بپذیرم.اگر موقع آشنایی طمع شیرینی نداشتم امروز تلخی جدایی را نمی چشیدم.خود کرده را تدبیر نیست.به امان خدا باشد هر جا هست او نگاهبانش باشد برایم کافیست.به نظر من هر تصمیمی او بگیرد صحیح است.گرچه به مذاق من خوش نیاید.

نرگس دختری زیبا بود که دانشجوی کلاسم بود.از من نظر خواهی می کرد در باره ازدواجش با پسر دایی اش سیروس که دامپزشکی خونده بود.خیلی با هم گپ زدیم و دیگه ازش بی خبر بودم تا اینکه یه روز وقتی آمدم دانشکده دیدمش که تو اتاقم منتظر ورود منه.باورش نمی شد پس از ده سال بیاد داشته باشمش.گفت به اتفاق همسرش سیروس و یه دونه دخترش سیستان بلوچستان بوده و اونجا هر دو کار می کرده اند و طعم خوشبختی را چشیده.از زندگیش راضی بود و گفت الان دو تا بچه داره یه دونه پسری که تازه دنیا آمده.این سر نوشت شیرین میتونه خستگی هایی از من را خنثی کنه.نرگس گفت خوشحال میشه با همسرش بیاد خونه مون مهمونی.خب شاید پذیرایی ازین زوج جوان جالب باشه

مرجان دانشجویی سیه چرده بود که تو کلاس وقتی درس می دادم گریه میکرد.کلاس بهداشت روان یک بود.کار آموزی در بخش روان را با من طی کرد.یه روز آمد از من وقت خواست تا بیشتر بتونه مسائلش را در میان بگذارد.برایش یه وقت تعین کردم و به صحبت هاش گوش دادم.گفت که خونه شون میدون توحید تهرانه و یه خواهر و یه برادر کوچکتر از خودش داره.گفت که وقتی از اتوبوس با چشم گریون پیاده شده تا به خوابگاه بره پسری که در سمت راننده پیکان مسافر ها را منتقل میکرده سوارش کرده و با دیدن چشمان اشکبارش بهتش قول داده تا مدتی که تو خوابگاه هست اونو تو شهر بگردونه مبادا دلش بگیره گفت که بعد ها همین پسر همسر فعلیش شده و تازگی متوجه شده که او معتاده.گفت که مادرش به ازدواجش با این پسر رضایت نمی داده و الان که مادرش میاد دیدنش داماد اونو از خونه بیرون میندازه.میگفت و می گریست.میگریست و شاکی بود که همسرش در خانه زندونیش میکنه.میگفت که علیرغم اینکه براش جالبه داشتن چنین همسری دلش هم برای مادرش می سوزه.این اولین قصه نبود آخرینش نیز نیست.در برابر رفتار های دختران سکوت کردن بهتره.بگذار تا نتیجه رفتار های اعتماد کردن خویش را به چشم ببینند تا بعد از این دیگر مرتکب چنین اشتباهاتی نشوند.
نمی دانم چرا بی خاصیت است هشدار دادن به آنان

آدما را دوست دارم ولی آیا تا کجا؟کدام آدمایند که دوست شون دارم؟من با خودم صادقم؟دوست داشتن آدمایی که با هم متفاوتند و با هم قابل جمع نیستند مقدوره ؟
دارم میفهمم که برای دوست داشتن آدما باید دلیل داشته باشم.مظلوم واقع شده ها را دوست دارم.فریب خورده ها را دوست دارم.این جالب نیست که حس همدردی باعث بشه کسی را دوست بدارم.آیا من میتونم درست تشخیص بدم؟آیا کسانی نمی تونن منو به اشتباه بیندازند؟باید خودم را در یابم.و از اینکه بازیچه دست آدما بشم مراقبت کنم.شما کدام آدما را دوست دارید؟و چرا؟به نظر شما آدما با اینهمه معایب شون دوست داشتنی اند؟اگر فعل کسی را می پسندیدم حتما قبل از او انجام داده بودم.پس چگونه است که فعل کسی را قبول ندارم اونوقت خودش را دوست داشته باشم؟اعلام انزجار از بعضی رفتار ها و عقاید حق هر انسانه.زندگی در بیان همین است که بگویم از تو متنفرم برو از من دور شو.احتیاط به خرج دادن در گفتن از تو متنفرم باعث میشه نیاز هامون بر آورده نشه.