نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

فلسفه حج

همیشه مراقب بودم که مردی تنه ام نزند.یه روز این سوآل برام پیش اومد این حاجی های لخت و پتی دور تا دور حرم نگران نیستند تنه به هم بزنند اونوقت من با این همه پوشش نگرانم.با بچه هایی که حج رفته اند در میان گذاشتم.میخندند و میگویند چقدر کوته فکر هستی.هر کس اینهمه خرج میکنه میره تو اون صحرای سوزان فقط و فقط به خدا فکر می کنه و بس.گفتم کاش من هم روز مثل شما متوجه عظمت ها بشوم شاید حق با شماست که من هنوز اندر خم یک کوچه ام.در جایی که نو عروس ها هدیه ازدواج شان را حج می گیرند من با سالها داشتن در آمد هنوز آماده رفتن به این سفر نیستم.شنیده ام اونجا تنفس در فضا حظ دارد

او آمد

به یاد مانی دوستی که فیلم مریم مقدس را پسندیده بود

مادرش را بشارت دادند که او می آید.باورش نمی شد.چگونه؟واین زیباترین آیت خدا بود.با آمدنش جرقه نور آفرینش را غرق روشنایی کرد.

درود بر مادر بزرگوارش در روزی که او را زاد و به او ایمان آورد.

قبرستان

 

تقریبا هر پنج شنبه و یا جمعه خودم را به قبرستان می رسانم ودر  آِنجا بر سر قبر عزیزان از دست رفته ام ساعتها می نشینم و میگریم.

اینجوری حدس می زنم  نسبتبه  آنان وفاداریم را حفظ کرده ام و به خود یاد آوری کرده ام که گرچه آنان نیستند تا از حق خود دفاع کنند من به حقوق شان توجه داشته ام.باورم نمی شد پس از مرگ خواهرانم زندگیم دوام آورد ولی اینقدر دریده چشم بودم که زنده ماندم و روز های  خوش هم  گذراندم.در حالیکه آنان زیر خروار ها خاک سرد گورستان اسیر بودند.نمیخواستم با احساس گناه باز مانده بودنم خودم را تنبیه کنم.ما نسبت بهم عشق می ورزیدیم و من احساس میکردم آنان از غمگین شدنم غمگین می شوند.

گرچه منصفانه نمی دانم من زنده باشم و آنان مرده.و حتی گاهی به ذهنم می رسد خودم را سر به نیست کنم(افکار خود نابود نمودن در افراد افسرده وسوسه هایی ذهنی است) تا همانند آنان مرده باشم و نه زنده.ولی گاهی به این امید زندگی می کنم که هر آنچه آنان دوست داشتند انجام دهند من  به نیابت از آنان انجام دهم و  ثواب آن را نثار روح آنان نمایم.

از اینکه مادری پس از مرگ فرزند دلبندش زنده بماند متعجب می شوم

خاک گور عزیزانم را به سرشک دیده هایم شستشو میدهم و از بی وفایی دنیا برایشان داستان سرایی می کنم.اگر همسرم همراهیم کند احساس تنهایی نمی کنم.همسرم در این موارد به همراهم می آید و بعد برای دقایقی ترکم می کند و در دوست به تماشای تشریفاتی که انجام می دهم می نشیند.از مهربانی و همراهیش شاد می شود.متعجبم چرا پدر آن دو پسر که در سمت چپ قبر خواهران مدفون شده چقدر گل می آورد و با دقت تعبیه می کند و گلاب هایی را بر قبور پسران خودکشی کرده اش می ریزد و همانند زنان بر سر و صورت می زند.از اینکه سنگ قبر هایی از مر مر بر روی قبر ها قرار می دهند و ساعتها آنجا بیتوته می کنند تعجب می کنم.چرا ما مردم وقتی زنده هستیم با هم مهربانی نمی کنیم؟

 

یلدا

شب تولد نور از سیاهی و ظلمات بر شما مبارک باد.هجوم سیاهی ها ظرافت بارقه های نور را چنگ می زند ولیکن نور مظهر راستی و صداقت متولد می شود هر آنچه تاریکی مظهر گمراهی بکوشد مانع شود.

تولد نور در سحر گاهانی که دلهای بسیاری با اوست و تولد یکمین روز دی ماه جشن و شادی در پی دارد.

شبهای خلوت تان با دوست به طولانی بودن یلدا و روز های سوزان غم و اندوه تان به کوتاهی سی امین روز آذر.

یکی از فامیل

چه بسیار قصه ها که نا گفته میمونه!چه بسیار استعداد ها که نهفته میمونه!چه بسیار آدمایی که عشق شون را کتمان میکنند و ازش پرده بر نمیدارند.خدایی که نانموده ها را یمدانه و نا نوشته ها را میخونه صبر عجیبی داره.
آدما برام جالبند.خشمگینم میکنن.باعث شگفتی ام میشن.اعجاب بر انگیزند.
طفلکی پولی نداشت و امیدی که عاشق بشه.خموده به گوشه ای نشسته بود صم بکم.یه نفر با تقه زدن به شیشه میزش به خودش آورد.ازش یه تقاضا کرد.بیاد همه پولاشو بگیره و از تنهایی بیرونش بیاره.مدتی دوستی و بعد ازدواج و حالا خودش لیسانس داره یه خونه خیلی قشنگ داره.یه همسری که از هر انگشتش یه هنر می ریزه. دو تا دختر که تحصیلات شون فوق لیسانس هست و دو تا داماد عینهو برگ گل.همش با هم گردش و مسافرت و مهمانی.از شادی تو پوستش نمی گنجد.ولی هنوز لب بر نداشته که چگونه این اتفاقا افتاد.دیشب با دخترش و همسرش مهمان خانه من شدند.آمادگی نداشتم.اومده بود عیادت دختر عمه اش(مادرم).و من از خجالت آب شدم و تو زمین فرو رفتم.کاش اینا تصمیم نگیرند به دوستی شون با من ادامه دهند.من تنهاییم را به بودن این چنین خانواده های جالب ترجیح میدم.پیر مرد چاق و مو سفید و البته هنوز خوش تیپ