نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

تکلیف مرخصی هام

روز مادر و جنگ لبنان و درد کمر و مراسم سوگواری دغدغه های این روزای منه.مرخصی هم اینجوری هدر میشه

نان جو آغشته در خون

روز های جمعه که یه عده را دور یه میز ناهار یا شام جمع میکنه برای خانواده فقیر همسایه ما روز بگو مگو و برخوردهای فیزیکی است.خدا میدونه از تو دلم زبانه ها آه بیرون کشیده میشه.چون اونا اجازه نمیدن هیچ کس بهشان کمک مالی یا کمک فکری کنه.دل آدم واسه بچه هاشون که از بچه های ما مسئولیت شناس ترند در اداره امور منزل به کمک مادر و پدر )می سوزه.شما را به خدا جلوی این طفلک های معصوم کمتر صدا کنید.میترسم دنیا را سراسر نا امن تلقی کنند و آنوقت شکل گیری شخصیت شان دچار مشکل شود.مرد خونه که خانمش مدعیست سر کارگر است صبح با لباس های مندرس از خانه خارج میشه تاشب با دستی پر باز گردد و زن برای همه همسایه ها سبزی خوردن و سبزی آش پاک میکنه و بچه ها نیز هرکدام یه کار هر چند کوچولو از کار کردن در نانوایی و بقالی محل دارند ولی این زندگی شان مثل چاه ویل پر نمیشه.رسوم بد زمانه بر شانه های ظریف شان فشار وارد میکند.به قدری این بچه ها دوست داشتنی و مردم دارند که آدم حظ میکند.چگونه میشود به چنین خانواده هایی کمک کرد؟تو نمیتونی بگی تو باغ ما این میوه ها بوده برایتان آورده ام میگویند ما فقیر نیستیم که نیاز به کمک شما داشته باشیم.بیکاری و از کار افتادگی پدر خانواده جوان شان را از پا در آورده.چه کسی مسئول است؟

یادی از گذشته ها

اگر نبود نفس های شفابخش یه دوست نازنین قدیمی، این هفته شلوغ ،منو مریض کرده بود .جمعه گذشته که نگران آنژیو گرافی قلب برادرم بود م و یکشنبه با هم ایشون رفتیم مطب دکتر تا بفرماید عمل جراحی دارد (بای پاس).دوشنبه بود که اطلاع یافتم پدر گرامی دیگر زن برادرم به رحمت ایزدی پیوسته و چهارشنبه پنجشنبه کارگاه آموزشی پرستاری قانونی داشتیم که چشم و گوش های ما باز کرد( راجع به قوانین حافظ حقوق بیماران و پرستاران در بیمارستان و هر جا که درمانی رخ دهد).

پسر جان بنده که تشریف برده بودند تهرات تو المپیاد دانشجویان سراسر کشور شرکت کنند بازگشتند به سلامت(سلامتی بچه ها برای مادرا مهم تر از پیشرفت شونه)یک هفته گرچه سخت ولی به سلامت گذشت.دوست نازنین پنج ساله من دوباره منو به خاطر آورده و به دعوت من مبنی بر داشتن نشست ها و گفتگو ها در اینترنت پاسخ مثبت داده.ای کاش یه روز ببینمش و با هم کنار زاینده رود قدم بزنیم و گل بگیم و گل بشنویم.ایشون اطلاعاتش از نوع تجارب ارزنده و  مفید است برایم.اگر بتونه منو تحمل کنه.معمولا نوع برخورد های من از نظر بعضی دوستان آزار دهنده است و به همین دلیل سعی میکنند دور من یه خط قرمز بکشند.اگر بدانید تا حالا چند نفردوست  را از دست داده ام.ولی چون یه سنگ پا قزوین  همین نزدیکی ها وجود داشته من هم دوام آورده ام.خوشحالم که دهکده مجازی دوستی واقعی واسه ام به ارمغان آورده

باز هم پدری وتاسفی عمیق

 خانوم همسر برادرم در اسفند ۸۳ مادرش را که داشت آماده رفتن به اتاق عمل می شد از دست داد و امسال هفدهم تیرماه پدرش را در جریان عبور از یک خیابان در اثر سهل انگاری راننده جوان در حال مانور در خیابان.حیف از این پدر و مادرش.خدای چگونه همسر نازنین برادرم دوام آورد با این غم؟خدای صبرش ده.او تنها دختر است و خواهری ندارد که از گونه هاش قطرات اشک را بزداید.همسر برادرش تا میدید بیهوش میشه میگفت ببریدش این خانم نمایش را.ومن متعجب از این همه بی مهری.شگرد من این بود تا بیهوش میشه بگم داره به هوش میاد .صدای منو می شنوه.حالش داره خوب میشه.و این شگرد بهتر نتیجه میداد تا بگویند عجب فیلم است این دختر.واقعا آنقدر فاجعه بود که نتواند تحمل کند و نمایش دادن و فیلم در آوردن نبود.تصور اینکه پدرش را حامی سالهایی دراز را از دست بدهد.مادر و پدرش وقتی فقط دوسال داشته از هم جدا شده بودند و من از پدرش واسه این خیلی خوشم می آمد که تا به امروز ازدواج مجدد نکرده بود.سرهنگ راهنمایی رانندگی بود و فوق العاده انسان.ای کاش من به جاش مرده بودم.حیف بود این پیرمرد هفتاد و دو ساله.کاش ما بچه ها متوجه ارزش پیر مردامون می شدیم و اونا را دنبال کارهای شخصی مون نمیفرستادیم .به خصوص که اونا خودشان را از تک و تا نمی اندازند و ابراز میدارند میتونم واسه ات اینکار را بکنم.فرشته از بس جیغ زده تار های صوتی اش ورم کرده و دیگه صداش در نمیاد.خدایا من چگونه میتونم دلداریش دهم؟من هم خودم عزادارم و نیاز دارم کسی دلداریم دهد.ولی پسرم تو المپیاد دانشجویی .........رفته مرحله دوم مسابقه را امتحان دهد خدا کمکش کنه بتونه جزء پانزده نفر اول بشه شاید بدون کنکور وروی به مقطع فوق لیسانس راه پیدا کنه.میشه خواهش کنم دعاش کنید؟

کوچولوی همیشه مشغول

با خودت میخوای چکار کنی؟ببین این همه هیجان واسه ات لازم نیست ها.کمترش کن.چرا فکر میکنی وقتت تنگه؟و عجولانه بدون فوت وقت ذهنت پر است از تصمیات کوچولو و بزرگ؟کمی هم به خودت استراحت بده نازنین کوچولو.اینا را به دختر دوازده ساله ای گفتم که بی وقفه ناخن هاش میجوید.همش فکر میکرد یه کاری داره که برای به پایان بردنش وقت کم داره.چون کار های ریز و درشت بیشتری هم داره.دکتر گفته دخترتان از یه اضطراب در رنج است.احساس آسودگی نداره.همش میخواد برنامه اش پر باشه تا افکار مزاحم توبیخ کننده سراغش نیاد.بیایید برای بچه های این دور و زمانه دعا کنیم.عصر تکنولوژی واسه آسایش و راحتی شون دردسر ایجاد کرده.مادرش رهاش کرده همه روز را با کامپیوتر بگذرونه تا از نق نق کردن هاش در امان باشه.باباش هم که نگران بیماری قلبش هست فعلا فقط به خودش فکر میکنه.و من سخت به او فکر میکنم که برای همه تعیین تکلیف میکند.