تا حالا برایت پیش آمده سرت درد بگیره؟حالت تهوع داشته باشی؟حال عمومی خوبی نداشته باشی؟تو هم مثل من از خودت بدت میاد؟احساس میکنی زشته؟هزار تا فکر به سرت خطور میکنه که آیا چیم شده؟فکر کنم صبوری نشان دادن با انواع حالات بیماری هم جسمانی و هم روانی هم صبر و حوصله می طلبد.شنیده بودم کسی که بیقراری و جزع و فزع کنه خودش مشکلش را دو برابر کرده.انتظار اینکه همیشه رو فرم باشیم انتظار عبثی هست.اونا که قوی بنیه اند گاهی خدا را هم بنده نیستند.با تبختر سر افراز رو زمین گام بر میدارند یه عده هم که مثل روباه شل همواره بر زمین افتاده و منتظر gainگرفتن هستند(بیمار بودن واسه شون عواید دارد و تر جیح میدهند بیمار بمانند)دانستن همین ها منو دچار بیقراری روانی کرده.نکنه کسی فکر کنه چیزیم نیست و میخوام بهر برداری کنم؟نکنه راستی راستی بیماری مهمی پیدا کرده ام؟نکنه ذهنیاتم بیمار گونه شده و جسمم را به دنبال خودش به قعر تباهی فرو میکشد؟سرم درد میکنه برای رفتارهایی که هیجان توشه و همین برای سن و سال من کمی تا قسمتی خطر ناکه.هر آدمی بعد از چهل سالگی کلی عاقل و آدم میشه و منو گذر زمان هم تعدیل نکرده.تو زندگی همیشه ترجیح داده ام قبراق و سرحال و آماده باش باشم تا در کمک رسانی به دیگران فرصتی داشته باشم.دوستم میگه اینجوری احساس وجود میکنی که مفید فایده به حال دیگران باشی؟خود را دریاب.گاهی اوقات مثل اون الاغه (همون که بار سنگ نمک داشت و چون معترض به حمل آن بود وسط رودخانه سر راهش می نشست تا همه شون آب بشن و به صاحبش ضرر بخوره )میشم.زیادی فکر کردن تو این هوای گرم واسه سلامت روان ضرر داره.به عوض اینکه این روزا بزنم به کوه و صحرا و یا استخر های شنا و تماشای زیبایی های طبیعت تا با خودم تنها شده ام هزار تا فکر و خیال را مرور می کنم.میخوام ببینم خداوند این زیبایی ها را اگر برای من و امثال من نیافریده واسه کی در طبیعت به ودیعه گذاشته؟یه دوست میگه منشین به دعا کردن که خدایا سرنوشتم را بهبود ببخش شو خطر کن بپا خیز و حرکتی کن تا ببینی برکت او را بعد از حرکت خویش.
دیشب به خواب دیدم پدر متوفی خویش را که با هم مشغول تخریب خانه ای قدیمی بودیم تا بنایی نو بر آن تجدید کنیم.یادم رفت تو خواب در آغوشش بگیرم سخت و ببوسمش و بگویم در دوریت دلتنگم.گویی از یاد برده بودم مدت پنج وشش سال است در کنار خود ندارمش.بابای خوبم کجایی؟دلم واست تنگ شده.واسه لمیدنت رو به پنجره حیاط وقتی سرم تو کتابم است و تو یواشکی تماشایم میکنی و به مادرم میگویی این حالتش را دوست دارم.دلم برای حضور شیرینت تنگ شده.به آرزویم رسیده بودم که تحسینم کنی.وقتی دفتر مشق کلاس دوم دبستانم را ورق زدی و گفتی این چه خطیست مینویسی؟تعویضش کن و خواناتر و ریزتر بنویس برای مقابله با تو آنقدر ریز نوشتم ولی زیبا دوباره ایراد گرفتی زیادی ریز است بر آشفتم و دیگه مشق ننوشتم تا بدانی اجازه ات نمی دهم در کارهای شخصی ام مداخله کنی و تو آموختی که با این دختر سرتق و کله شق خودت را درگیر نکنی مبادا حرمت و قداستت را بشکند و همواره فقط آرام در کنارم حضور داشته باشی و محتاطانه و ملایم گاه گاهی تذکری بدهی غیر مستقیم.کم کم مرا به عشق خود گرفتار کردی به طوریکه رضایتت را میجستم و هرگونه دوست داشتی باشم می شدم با تمامی قوا و بعد ها تحسینت را بر انگیختم در حالیکه متوجه بودم گرچه برای تو با ارزش هستم ولی فاقد هر گونه ارزشم چون در اجتماعی زنگی میکنم که تلاشگر های فروانی را می بینم که به گرد پایشان نیز نمی رسم.کم کم تشویق معلمان و همکارانم روحیه ام را تغییر داد و الان گاهی زیادی از خودم خوشم میاد به طوریکه فکر میکنم حقم است طبقی باشد و من بر آن حلوا حلوا شوم.
اگر نوشته امروزم از حال و هوایی پیروی میکند که.....احتمالا به دلیل....است.