
شمارش معکوس شروع شده.همسایه های ما با شور و نشاط مشغول خانه تکانی اند.نقاش اومده خونه ها را رنگ می زنه هر روز یه همسایه فرش ها را میفرستد قالی شویی.باغبان ها مشغول بیل زدن باغچه خونه هاشون شیشه ها در حال شسته شدن.درب و پنجره ها در حال تعمیرات.کرکره ها را در آوردند و شست وشو و رفت و روب در حال انجام.و در همین حال دختر خانوم دیگر همسایه با چشم گریون اومده که خانوم مامان بابام طبق معمول دعواشون شده و ما سه دختر دم بخت در هول و اضطراب.چی شده؟خانوم خونه رفته قهر و بابای بچه ها میگه اگر مادرتان بازگشت که هیچ وگر نه درب خونه را قفل می زنم و می برم تان انباری بالای مغازه ام و عید نوروز بی عید.عجب بابا مامان های فرصت طلبی پیدا میشن.یک ساعتی شد که با من حرف زد ولی فکر نمی کنم راه حل های پیشنهادی منو پذیرفته باشه.بهش میگم با نگرانی تو چه جوری مسئله حل میشه؟(ختم به خیر میشه؟).خب طفلک حق داره ناراحت باشه .گرچه ترم چهار دانشگاهه ولی خب هنوز جوونه/خواهرش دانشجوی حسابداری و خواهر بزرگترش در حال گذراندن طرح نیروی انسانی در سمیرمه.پدری که دهنش کلون نداره هرچی از دهنش درمیاد به همسرش بهتان می زنه و بعد پشت سه تا دخترش قایم میشه که حالا بگین برگردد وگرنه با چزوندن شما حالش می کنم یه من ماست چقدر کره داره را پدر میگن؟چگونه است که بعضی والدین بدون داشتن لیاقت والد هستند؟او میگه و از خجالت آب میشه و تو زمین فرو می ره و من متعجب که چگونه تا حالا دوام آورده.میگه این بدنم من لرزونک هست از بس همواره در حال لرزه بوده.بهش میگم بی خیال باش میگه خانوم نمی تونم نمیشه.شما فکر میکنین میشه باور کنید شدنی نیست.میگم حسرت یه آخ را به دل چنین پدری بذار میگه نه شما نمیدونید که اگر ما بچه ها نوع رفتار مورد علاقه اش را انجام ندیم(به مامان التماس نکنیم به خاطر ما برگردد)چه روزی به سرمان می آورد.میگم ولی تو که آخرین بچه ای هم ترم چهار دانشگاهی دیگه هیچکدام تان بچه نیستین.میگه بعله ولی دخترا بدون سر پرستی بابا ها کجای شهر امنیت دارن؟خب راست میگه طفلک.
نگام میکنه.
نگاش می کنم.
میگه : دوستم داری؟
میگم: ؛ خودت چی فکر می کنی؛؟
میگه : فکر کنم داری.
میگم : خب
میگه : خب حالا خودت بگو داری؟ یا نه؟
میگم :پس شک داری .
میگه: میخوام مطمئن بشم که داری.
میگم : خب که چی؟ اگر داشته باشم باید چه کنم؟میخوای اینو از من بگیری؟
میگه : چی را؟
میگم : دلخوشی مو اگر دوستت داشته باشم .
میگه : ولی تو دروغ میگی دوستم نداری.
میگم : خودتو لوس نکن من و تو همدیگر را دوست داریم شاید به یک اندازه وباید سعی کنیم این دوستی بمونه همین جوری آرام و ملایم.شاید تو دنبال هیجاناتی بیشتر بخوای خرابش کنی من اینکارو نمی کنم.
میگه : خب میمیری بگی دوستت دارم؟اونم به طور شفاف؟
میگم : که چی بشه؟
میگه : آخه میدونم تو به من شک داری که حرفاتو شفاف نمی زنی
و بازم دعوامون میشه.
چرا باید شفاف و با صدای بلند بهش بگم دوستت دارم؟که چی بشه؟.
میگه : چرا در کنار منی ولی احساس امنیت نداری؟منکه گفتم در کنار من برای تو امن ترین جای دنیاست.تو میخوای بگی به من و توانایی هام شک داری و من نمی تونم با آدمی که به من اعتماد نداره رو راست باشم.
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان.
قاسم آقا همسر شیرین خدا بیامرز پس از هجده سال بدون شیرین بودن(البته همسر دوم اختیار کرد)فوت شد.
شیرین وقتی زنده بود میگفت : به قاسم گفته ام اگر من مردم تو حق نداری نامادری رو سر بچه های من بیاری.
شیرین در اثر سرطان سینه فوت شد پنج سال مبارزه با بیماری( شیمی درمانی و رنج). و الان همسرش قاسم از روستای فیلستان ورامین و ساکن تهران به رحمت ایزدی پیوست.با بهانه سرطان پانکراس.
همسر ، مادر و برادرانم در مراسم شب اول منزل گزیدنش در خاک ، ورامین بودند.
دوست نازنین خانواده ما بود.گرچه سالها پیش داماد دایی من بود .ولی در مدت هجده سالی که از مرگ دختر دایی من میگذشت همچنان مورد احترام و محبت ما بود.به نظرم مرد بزرگوار و جالبی بود. سنش از پنجاه و پنج بیشتر بود ولی دقیقا نمی دانم در چند سالگی صحنه را به دیگران واگذاشت و رفت(زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست).
از خاطرم نمی رود محبت هایی را که بعد از مرگ خواهرانم به ما داشت.شیرین دختر دایی من همکار اداری اش بود که با هم ازدواج کردند هر دو در ثبت احوال تهران کار می کردند.دو فرزندی را که از خود به جای گذاشته اند مهندس اند( یکی مهندس ساختمان از دانشگاه شریف که فعلا با همسر و فرزندش در کانادا ساکن است و دومی مهندس کامپیوتر که در شهرک اکباتان (منزل پدری) است و احتمالا من ،بعد با منصوره خانوم مادر نا تنی اش(همسر پدرش نامادری) به زندگی ادامه خواهد داد.
دایی ما، در سنین جوانی و کمتر ، اصفهان را ترک کرده بود و با دختری مهربان از خانواده ای خوب و محترم در تهران ازدواج کرده بود فرزندان این دایی برای ما عزیز بودند و ما هر چند سال یک بار پذیرای آنان در اصفهان بودیم.بعد ها این ما بودیم که می رفتیم تهران خانه آنها هرگاه زحمتی داشتیم.
دورانی که امتحان فوق لیسانس تربیت مدرس داشتم میرفتم خونه دایی .و زن دایی با محبت مرا تشویق به ادامه تحصیل میکرد.
همسرم از اونا خوشش می آمد .الان که سه روز از مرگ قاسم آقا گذشته من همچنان غمگینم.نمیخوام بگم نگران امیر پسر بیست و پنج ساله اویم.میدونم خاله اش(دختر دایی کوچکترم)بهتر از من میتواند نگرانش باشد.اگر کمکی از من بخواهند کوتاهی نمی کنم.ولی باید از تهرانی های دوست بخواهم (درخواست یاری)یاورش باشند اگر طلب کمک کرد.شما نیز برای شادی روح او دعا کنید
همسرم در وصف او میگوید :
مردی با معرفت و باشعور
و من میگویم :
یک دنیا افتادگی و صداقت
وبلاگ نویسی را که شروع کردم دیگه نتونستم خشم هامو بیان کنم چون رودربایستی داشتم دنبال کانال قابل قبولی می گشتم که در آن کانال بیان خشم کنم بدون آنکه مواخذه بشم حالا بازم معتقدید وبلاگ نویسی برای خانومی چون من لازم نیست؟
میگه خوشبختی نسبی است.
و شاید من خوشبختم و خودم نمی دونم.
واقعا کی خوشبخت تره؟شما یا من یا او؟
به من میگه نگرانی مالی که نداری.از سر تا پا هم که سالمی(تندرستی).
از آب و گل هم که دراومدی.
هرچی از خدا هم خواستی که به منتهی به تو داده.
دیگه چی کم داری؟
و من فکر میکنم چگونه به اوضاع من واقف تر از خودمه؟
این انعکاس بیرونی زندگی من و اوضاع احوالم همون شکلیه که من استنباط می کنم؟
تازه بعضی چیزای خصوصی را نمی دونه.چطوره اونا را هم بهش بگم.
واقعا فرق یه آدم خوشبخت با یه آدم بدبخت در چیه؟
این یه احساسه؟یا یه واقعیت؟
دیروز از همه دوستانم خواستم دعا کنند برای داماد عزیز دایی جان فقیدم.گرچه دختر داییم هم از بین ما رفته ولی همسر مهربون و انسان با وفا بین ما کلی صفا داره.
این پسرش آدم خوشبختیه یا......؟
با سلام حضور همه دوستانی که :
چه محض گردش (وبگردی )سری به اینجا می زنند و تاملی کوتاه میکنند
و چه به آنان که چندمین بار است (که هر چند وقت یک بار سری هم به اینجا می زننند )
وچه به همه کسانی که بیشتر قدم رنجه کرده مفتخر می فرمایند.
۱- جوتی عزیزم(نوه دایی جونم)در تهران این روز ها با مشکل
کانسر پانکراس(سرطان لوز المعده) پدر مواجه است و با وجودیکه گردن را شق نگه داشته و از ریزش اشک هاش جلو گیری میکنه ولیکن مطمئنم به حضور ما احترام میگذارد و اجازه میده باهاش همدلی کنیم.
۲- برای ما کلاس مهارت های ازدواج گذاشته اند .جالبه درسی که سالهاست دارم برای دیگران میگم را باید بنشینم امتحان بدم.
دیدم این مطلب هم در راستای آن است اینجا آوردم شما هم بخوانید که جالب خواهید یافت آن را.
۳- با بلاگی روان شناسی آشنا شده ام که بدون آنکه بخواهم زحمت بکشم و توضیح دهم شما را با مطلبی آشنا می کند که معضلی است در ایران.
جالب است ، مطالعه فرمایید.
الان موقع اذان ظهر شهر ماست و چشمان من مملو از اشک است.نگران امیر(جوتی)نیستم چون بیست و پنج ساله است و مادرش (دختر داییم)را در سن هفت یا هشت سالگی اش از دست داده و با مراقبت و توجه داییم و پدرش سختی های زندگی را از سر گذرانده است . دلسوزی هم نمی کنم چون او در خانواده و فامیلی بزرگ شده که مهر و محبت فراوان افراد متمدن و واقع بینی ها ی شان مسائل را قابل حل جلوه میدهد بلکه به آینده او فکر می کنم اگر لبخند لبان همیشه خندانش، بخواهد محو شود.
درسته در سال شصت و هشت دختر داییم به رحمت خدا رفت ولیکن رفتار خوب و پسندیده پدر امیر مانع از گسستن رابطه فامیلی ما شده بود.عید پارسال آقای احسانی مهمان مامان در اصفهان بودند و چند ماه پیش وقتی مادرم به ایران بازگشتند ،ایشان بودند که در فرودگاه در انتظار فرود هواپیمای ایشان بودند.آنوقت الان، این مرد نازنین در بستر آرمیده تا پسر ارشدش از کانادا با عجله به سویش بشتابد مبادا نتواند سیر تماشایش کند .اندوه من به خاطر آن نیست که احتمال دارد او این جهان را ترک کند( زیرا دختر داییم را که بسیار دوست داشت با اطمینان به خاک سپرد تا با فاصله ای چندین ساله همراهیش کند.وقتی شیرین داشت چشم ها را بر هم میگذاشت و جان شیرینش را به پروردگار خالق خود باز پس میداد شجاعت ایشان بود که در باز پس دهی جان شهامتش میداد.اکنون یک بار دیگر شدت مهر و محبت و علاقه شان به یادم آمده)بلکه به خاطر رنج ها و سختی هایی است که در مدت شش سال به تنهایی تحمل کرد!تا امیر جان از نو نهالی شکننده بودن به رشد کافی (و اکنون* ) برسد
* که فوق(کارشناسی ارشد هوش مصنوعی)مهندسی کامپیوتر است
خوشحالم که امیر نمی تواند قطرات جاری اشکم بر پهنه صورت را ناظر باشد.