از در آمد تو و گفت خانوم اینکه همراهمه زنمه.و این دختر هم دخترمه.من سه تا بچه دارم.بهش بگین از زندگی من گورش را گم کنه بره بیرون چون تضمین نمی دهم که نکشمش.من جلو شما بهش میگم قبلا هم بهش گفته ام.بهش بگین راضی نشه جلوی بچه هاش......به خاطر بچه هاشم که شده بره.برای آینده شون بده.من تا رو فرم هستم بره و دیگه پیداش نشه.دیگه نمی خوام ببینمش.
گیج میشم .میگم چرا نمی نشینید آقا؟میگه آخه اومدم در حضور شما همینو بهش بگم و برم.میگم آهان .پس عجله دارید.خب.اینجا که محضر و دفتر ثبت طلاق و ازدواج و یا داگاه نیست که نیاز به شهود باشد.میگم میشه من هم بدونم موضوع چیه.با چشمانی از حدقه بیرون زده میگه ازایشون بپرسید.میگم خانوم میشه شما بگین موضوع چیه؟ساکت میمونه. و من منتظرم تا یکی از آن دو زبان باز کند .بالاخره خود آقا میگه این زن من با مرد همسایه..........
بعد میگه خودت بگو.خانومش میگه نه خودت بگو .تو را خدا بذار پیش بچه هام بمونم منو از اونا جدا نکن .کاریه که شده.شستم خبر دار میشه که موضوع چیه .قضیه ناموسی است و این مرد فکر کرده اینجا دادگاهه و یا من قاضی ام.
به خانومه میگم خانوم چه اصراری داری باهاش زندگی کنی؟ میگه آخه خانوم آدم واسه یه اشتباه باید قید همه زندگیش را بزنه؟میگم ایشون واقعا ناراحته.اینکه چقدر حق داره من صلاحیتش را ندارم بگم ولی مطمئنم وقتی میگه که......
میگم ببخشید لازم نیست ادامه بدین .میتونید با همکارم ادامه بدهید بفرمایید اتاق کنار جناب آقای.....ایشون با سابقه تر با تجربه تر از من هستند به علاوه آقایی هستند که درک آقایون واسه شون راحت تره.
موضوع ازین قرار بوده این خانواده از ده به شهر مهرجرت می کنند و در منطقه ایی فقیر نشین خانه ایی اجاره میکنند که در این بن بست همه خانواده ها با هم ارتباط خانوادگی بر قرار کرده اند .پس از مدتی عزلت گزینی بنا به اصرار خانوم خانه همسرش متقاعد می شود او هم یکی از افرادی باشد که باهم رفت و آمد می کنند پس از یکی دو سال رفت و آمد خانوادگی زمانی که آنها کاملا با کم و کیف خصوصیات یکدیگر آشنا می شوند روزی در غیاب مرد خانواده مرد همسایه.....
زن بدون کم و کاست همه چیز را با همسرش در میان می گذارد و پس از درگیری فیزیکی که پیش می آید و دادگاه و پزشک قانونی .وووو
اکنون این مرد دیگر نمی خواهد با چنین همسری زندگی را ادامه دهد .روح بچه های خانواده از موضوع بی خبر است و پدر میخواهد ازین شهر به جایی دیگر مهاجرت کند و خودش فرزندانش را بزرگ کند و ...ولی گویا این زن مرگ به دست همسرش را به زندگی در روستایشان به تنهایی و در ابهام ترجیح می دهد ولی آیا به راستی چرا؟
این موضوع همواره ذهن مرا به خود مشغول داشته که روابط خانوادگی با دیگران تا چه حد باید.....؟
بارها سعی کرده ام مرز بین عفاف و بی عفتی را مورد شناسایی قرار دهم .بارها از اینکه عقب ماندگان ذهنی مورد آزار افراد ضد اجتماع قرار گرفته اند ..........
آری من ازینکه بخواهم برای آنها راه حل ارائه دهم عاجزم.سرم به شدت درد گرفت .و تا مدت یک هفته چشمانم مات و مبهوت ایستاده بود که.....؟
گویند آب که واره را ببره دیگه برده .پس سعی کنید هرگونه راه نفوذ آب بر واره را سد کنید*
--------------------------------
واره=قطعه گل بزرگی که با آن مسیر یه راه آب(جوی) را در بین قطعات مزرعه می بندند تا آب به دیگر قسمت های مورد نظر جاری شود
از خواب نیمروزی بیدار شدم.احساس جالبی داشتم.قبل از اینکه خوابم ببره دراز کشیدم و آهسته آهسته استغفار گفتم تا اینکه خواب مرا در ربود و بعد از یه پینکی بیدار شدم احساس کردم دیگه هیچی خسته نیستم و ساعت شده چهار.پسرم را دیدم که او هم در چند قدمی من دراز کشیده و خوابش برده و پسر دیگرم داشت با کامپیوتر بازی رایانه ایی می کرد.یادم اومد این بچه ها چقدر مامانا را دوست دارند و بیچاره محسن که دیگه مادر نداره.و چقدر رضا دوستش واسه اش ناراحته و کلماتی برای تسلیت دادن به او نمی یابد .انگاری ناراحته که خودش مادر داره و محسن دیگه مادری نداره که....رضا خیلی رقیق و مهربونه. سن کمی نداره ولی عین بچه ها قلب صافی داره.(یا لا اقل من اینجوری فکر می کنم). همش اصرار داره از چهره خودش یه دیو بسازه . انگار از اینکه دیگران بهش اعتماد کنند و لیاقتش را نداشته باشه وحشت داره.(شاید چون نمی خواد دست و پاش بسته بشه).خودش مادرش را خیلی دوست داره و دلش می خواد به نحوی از انحا زحمات مادرش را جبران کنه .گاهی فکر می کنم به خاطر آنکه آخرین بچه خونواده شونه خیلی اذیت میشه . ولی اینو به روی مبارک نمیاره و از آنجا که از عصبانی شدن های گاه و بیگاه خودش خجالت میکشه سعی داره به همه تفهیم کنه که همچین آدم خوب و جالبی هم نیس و صداش هم زشته و اصلا مث دیو میمونه.من تو فکر محسن دوستش بودم که داره مراسم عزاداری مادرش را برگذار میکنه. نمیدونم محسن چند ساله است ولی مث اینکه آخرین بچه است.ولی آیا واقعا انصافه آدم مادری را که این همه دوستش داره از دست بدهد؟