نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

نچاق

وقتی بیمارباشی مادر بزرگه بگه نچاق و تو بگی نناق

به قول خودم عمل کردم و کمتر نوشتم.تا اینکه عاقبت موفق شدم ساکت بمانم

میتونم بگم خیلی خوشحالم که بلاگ اسکای تغییراتی کرده.جالبه که من ناشی و دست و پا چلفتی عینهو .....به گل مونده بودم.من هیچ از کامپیوتر بلد نیستم.فقط میخوام یه چیزایی بنویسم.مدیریت بلاگ اسکای ممنون

یکی نمی نویسه چون وقت نداره.یکی نمینویسه چون قهر کرده با خودش با دنیا با آدما.یکی نمینویسه چون گرفتار شده در بند و صیاد فراموش کرده نجاتش دهد و دیگر خبری از صیاد نیست.یکی نمی نویسه چون نومید شده یعنی امیدی نداره فایده داشته باشد.یکی نمی نویسه چون داره خود سانسوری میکنه.یکی نمی نویسه چون نمی دونه چی بگه.اون یکی چون نمیدونه چطوری بگه.اون دیگری چون نمیدونه برای کی داره میگه.
من چرا نمی نویسم؟
مجموعه ای از همه اینها؟
یا هیچکدام از اینها؟
شاید فرصتی بشه بیام و بگم.
شاید انگیزه های از دست رفته ام بر گردد.
شاید زمان خاموشی را مصلحت بدانم و تمام کنم.
فعلا که افق دیدم روشن نیست
ولی برای خسته بودن هام،وقت های کم و دغدغه هام
باید وقت استراحتی داشته باشم
فرصت ها را باید قاپ زد
جوانی کجایی که نمی دونستم با وقت های بیکاریم چه کنم؟
هنوز به شما هایی که اینجا می آمدین امید فراوان دارم.
دعا کنید.

مبتلا به سنگ کلیه شد.از بس تو هوای گرم کار کرد بدون آنکه فرصت کند سه لیتر آب در شبانه روز بنوشد.روزه گرفت و چون گرسنه و خسته بود زیادی استراحت کرد.فعالیت نمودن و نوشیدن مایعات به خصوص آب واسه اش لازم بود.من هم پرستاری کردم.حالا بهتره ولی کلی درد کشیدن تغیرش داده.فکر کنم رنج بزرگ مادر شدن را اینجوری با درد ها کولیکی کلیه توانست بفهمد